Friday, October 19, 2007

نگاه هایمان معنی دار میشوند

در نزدیکی های یک ماهگی نگاه هایت بوی دیگری دارند. جدی تر شده اند





Thursday, October 18, 2007

Babaee e man!!

آخه من موندم شما که نميتوني دوري منو تحمل کني
و تقريبا گريه ات گرفته رفتي عسلويه چه بکني آخه؟

Wednesday, October 17, 2007

شباهت من و مامان

نمی دونم جرا هروقت گریه میکنم شبیه مامانم میشم. نه اینکه فکر کنید مامانم گریه اوئه ها. تازه از وقتی من به دنیا اومدم خیلی هم خوش اخلاق شده






قدمان بلند میشود

دست عمه شایسته جون (مامان بهار خوشگله) درد نکنه که این لباس های راحتی رو برام خرید. آخه این چه وضعی هست که عمه و خالم هروقت بخوان نمی تونند من رو ببینند. کاشکی اینقدر راهمون دور نبود


دوباره از اون ژست های "خاله نواز کش" گرفتمممممممم




لبخندم رو زیاد جدی نگیرین. هنوز معنی دار نیست




نارنجی

سالها پیش یک روزی بابا بزرگم رفته بود ماموریت تهران. اون موقع بازار "مدرسه موش ها" خیلی داغ بود. بابا بزرگ یک عروسک کپل برای خاله نواز آورد آخه اون موقع خالم کپلی بودـ یک دونه نارنجی هم برای مامان سارا.اون موقع مامانم شش سالش بود. امروز مامانم برای دومین بار یک عروسک نارنجی کادوگرفته است

چقدر ناخن ها و دستام شبیه بابا علی شده. بابا علی خدا کنه منم مثل شما خوش تیپ شم


عمو احسان و دوربینش

بسمه تعالی

بدین وسیله از عمو احسان عزیز بخاطر آنکه دوربینش را برای مامان بابام گذاشت تا از من عکسهای خوشگل بگیرند و دل دوستان وبلاگی ام را شاد کنند مراتب تقدیر و تشکر را بجا می آوریم. باشد که عمو احسان زودتر از پایان نامه اش دفاع کند و برای دوره دکتری به فرنگ رود . عکس زیر را جهت قدر دانی به عمو احسان عزیز تقدیم میکنیم


Tuesday, October 16, 2007

بدون عنوان

هوراا! بابام هم جزء نویسنده ها شد. بابام رفته مسافرت ما هم دلمون براش تنگ شده. خاله نواز و عمو طه میگن ما که اینقدر دوری از سام برامون سخته باباش چه میکنه . خدا کنه که بابام زودتر برگرده