Tuesday, November 11, 2008

ماجراهاي سامي و ني ني

قصه از اونجا شروع شد كه خاله شوكت عزيز و مهربونم براي سرگرم كردن من، ني ني نوه عزيزش درسا جون رو براي من آورد
براي من اين ني ني خيلي جالب بود و فكر ميكردم كه يه بچه واقعيه! آخه اون درست مثل خود من بود، نگاه كنين مثل من دست و پا و پوشك داره


من و ني ني خيلي همديگه رو دوست داريم . من دست ميندازم گردنش
و با هم ميخنديم
تصميم گرفتم بذارم ني ني هم با اسباب بازيهاي من بازي كنه، براي همين با زحمت ني ني رو كه تقريبا هم قد خودمه بغل كردم
و خلاصه با كلي زحمت نشوندمش روي صندلي موتورم
حالا بايد يادش مي دادم كه چطوري سواري كنه
ني ني جان دقت كن اين فرمونه كه بايد بچرخونيش
خدايا اين ني ني چقدر خنگه
منم مجبور شدم براي اين كه ني ني گريه نكنه و حوصله‌اش سر نره خودم هلش بدم!و اينچنين دوستي ما پابرجا ماند

!من و دختراي فاميل پدري

بابا جان من كه كاري ندارم، فقط ميخوام از تكنولوژي سر در بيارم!

من بلدم با تلفن صحبت كنم!

چند وقتي ميشه كه من ياد گرفتم با تلفن و موبايل صحبت كنم، كاري نداره كه! گوشي رو برميداريد، شماره ميگيريد و با صدايي بلند و رسا، انگار كه سر جاليز ميخواهيد رفيقتان را صدا كنيد داد ميزنيد: اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا............... و در حاليكه به بلند بلند داد زدن ادامه ميدهيد شروع به قدم زدن در خانه ميكنيد و مادر و پدرتان هم قربون صدقه‌تان خواهند رفت و از شما عكس و فيلم ميگيرند


Monday, November 10, 2008

دوستان يك سال و يك ماهه من

از چپ به راست آرش، سام، كوروش، آراد



!خوب حالا نرو ديگه كوروش جون، بمون يه كم ديگه آتيش بسوزونيم


من و بابا جونم

!بعضي وقتها كه بابا جون وقت داشته باشن، با هم ميريم گردش


!بعضي وقتها كه بابا جون وقت داشته باشن، با هم ميريم گردش

ببينين من كجا نشستم!

تا مامان غفلت ميكنه من ميرم روي ميز!