Friday, October 10, 2008

!دوباره تولد من


مامان جونم (مامان بزرگم) ديشب به مناسبت اومدن خاله نواز و تولد من يه مهموني گرفت، من كلي كادوهاي خوب گرفتم. ولي متاسفانه چون سرما خورده بودم و تب داشتم نتونستم به اندازه كافي لذت ببرم
:(










Saturday, October 4, 2008

!بابا جان، يكي به اين مامان خانم من بگه نسل جديد باهوشن، كلاه سرشون نميره


اولين خلاف پفكي

من اولين خلاف پفكي خودم رو مرتكب شدم. اولش براي اينكه مامانم بسته پفكها رو از من نگيره الكي شروع كردم به بازي كردن باهاشون و خورد كردنشون و از يك لحظه غفلت بزرگترا استفاده كردم و شروع كردم به خوردن پفكها!



من و عمو ابي

مامان من يه برادر ناتني داره به اسم ابي كه نه از مادر با هم مشتركن نه از پدر! نميدونم هم چرا اين برادر مامان ما به جاي اين كه دايي ما باشه، اسمش شده عمو ابي؟! خلاصه ما هفته پيش رفتيم محل كارعمو ابي و جاي شما خالي از صبح تا شب آتيش سوزونديم و شيطنت كرديم. خاله الهام، خاله نغمه و عمو علي هم با ما همكاري كردند و گذاشتند ما هر خرابكاري كه دلمان خواست انجام دهيم. از همينجا از همكاري صميمانه ايشان تشكر و قدرداني مينماييم.
سام





هي من زحمت ميكشم اسباب بازيهام رو تو خونه پخش ميكنم، هي مامان خانم جمعشون ميكنه!

بابايي بذار كارتونم رو نگاه كنم، چقدر عكس ميگيري؟

!!!بياين بريم ددر

سه ساعته من بيچاره اينجا دم منتظر مادر خانمي و آقاي پدر هستم كه بريم ددر! من نميدونم اين بزرگترا چرا اينقدر معطل ميكنن؟