Wednesday, October 10, 2007

خواب وگرسنگی


من هروقت از خواب بیدار میشم گرسنمه. مامان اول من رو عوض میکنه بعد بهم شیر میده اینه که من اینجوری میشم. همه میگن که من خیلی بجه آروم و خوبی هستم


ببینید جقدر آروم خوابیدم



من و پستونکم


اینا می خوان بزور به من پسونک بدن


من ومامان بابام


حرف های در گوشی خاله نواز (چقدر دلم برای این خونه تنگ شده ! جقدر توش مهمونی دادیم !.چقدر هر هفته جاروش کشیدم و تمیزش کردم و چقدر سارا همش از زیر همه کارها در رفت. سام همش تقصیر تو خاله جان که من رو هوایی می کنی که بیام . دلم میخواد بیام یک دل سیر بغلت کنم .بوت کنم. اونقدر سفت ببوسمت که لبریز از بودن بشم....خیلی دوست دارم خاله جان و در اولین فرصت میام پیشت) شاد باشین تا همیشه



لم دادن های من


من و مامان بزرگم. خیلی جام امنه. قد بغلشم


داشت خوابم می برد که


چند لحظه بعد

Sunday, October 7, 2007

من و فامیل های مهربانم

من در فاز ایجاد سیستم ایمنی هستم. از این بغل به اون بغل


من درآغوش خاله زهرا که خیلی برام زحمت کشیده. خاله مانی مرسی که مامانت رو به ما قرض دادی







Saturday, October 6, 2007

Wednesday, October 3, 2007

من بزرگ میشوم

راستش مامان و بابام دیر به دیر برای خاله ام عکس می فرستند اینه که تطابق سنم با عکسام برای خالم سخت شده


من بال هام رو زیر تنم قایم کردم



بغل بابام خیلی نرم و بزرگه


هرچی پاهای فرشته ها بلند تر میشن بال هاشون کوتاه تر میشن


لباس قشنگم! بزودی اندازت میشم